![]() |
![]() |
|
|
خسته ام! حتما تا به حال هزار مرتبه این کلمه را در کتاب شاعران دیگر این شعر دیده ای! من از آنها خسته ترم! باورکن! امشب پرده تمام پنجره ها را کشیده ام! می خواهم بنشینم و یک دل ِ سیر، برایت گریه کنم! این هم از فواید ِ مخصوص ِ فلات ماست، که دل شاعرانش تنها با گوارش ِ گریه سیر می شود! ار گریه های بی گناه گهواره به این طرف، تا دمی دیدگانم به سمت و سوی دریا رفت صدایی از حوالی پلکهای پدرم گفت: «-مردها گریه نمی کنند!» حالا بزرگ شده ام! می دانم که پدرم نیز بارها در غم تقویمها گریه کرده است! حالا می دانم که هیچ غمی غم آخر نخواهد بود! هوس کرده ام که این دل بی درمان را، به دریای گریه بزنم! هوس کرده ام دیده ام را، به دیدار دریا ببرم! باید حساب تمام بغض های فروخورده را روشن کنم! حساب ترانه های مرطوب را! حساب گریه های گم شده را... خیالم راحت است! خانه ما پر از دلایل دلتنگی ست! در چهارچوب همین اینه ترک دارد، یک آسمان ابری پنهان است |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 10:40 توسط لیلا |
|
|
حمیدمصدق *تو به من خنديدي و نمي دانستي من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم باغبان از پي من تند دويد سيب را دست تو ديد غضب آلود به من كرد نگاه سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك و تو رفتي و هنوز، سالهاست كه در گوش من آرام آرام خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم و من انديشه كنان غرق در اين پندارم كه چرا باغچه كوچك ما سيب نداشت " جواب زيباي فروغ فرخ زاد به حميد مصدق" چون كه مي دانستم تو به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدي پدرم از پي تو تند دويد و نمي دانستي باغبان باغچه همسايه پدر پير من است من به تو خنديدم تا كه با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم بغض چشمان تو ليك لرزه انداخت به دستان من و سيب دندان زده از دست من افتاد به خاك دل من گفت: برو چون نمي خواست به خاطر بسپارد گريه تلخ تو را و من رفتم و هنوز سالهاست كه در ذهن من آرام آرام حيرت و بغض تو تكرار كنان مي دهد آزارم و من انديشه كنان غرق در اين پندارم كه چه مي شد اگر باغچه خانه ما سيب نداشت |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 15:50 توسط لیلا |
|
|
در انتظار چه هستي؟! نگاه، عشق يا بخشش؟ در انتظار نگاه، حسرت دو چشم که با عشق به تو بنگرند و ببخشند به تو وصل را!!! در انتظار چه هستي؟! روشني، اميد، آرزو؟ در انتظار راهي روشن با قلبي آکنده از اميد که در انتهاي راه کلبه آرزوهاست!!! در انتظار چه هستي؟! تولد، زندگي، مرگ؟ در انتظار تولد پاکي، زندگي سرشار از احساس و مرگ پليدي ها!!! در انتظار هر چه هستي باش، دستانم براي ساختن هر چه تو بخواهي آماده است!!! و معجره احساس به قدم هايم توان راه رفتن بر سنگلاخ هاي سختي را مي دهد ... اما پيش از آمدن تو، من در انتظار هيج کس و هيچ چيز نبودم!؟!؟ من از زندگي زخم ها خورده بودم و در انزوا خاطره دوستي را از ياد برده بودم!!! آموخته بودم از زندگي، از تجربه، که ببخشم احساس اما طلب نکنم از ديگري و اگر محبتي ديديم منت آن را به جان بخرم!!! آموخته بودم از زندگي که فراموش کنم لبخند عاشقانه صبح را و ببخشم همه خاطره عشق را به شب تنفر و جدايي!!! آموخته بودم، که دل دهم، اما هر لحظه در انتظار آن باشم که درِ خانه احساسم زده شود و قلبم باز پس فرستاده شود. آموخته بودم از زندگي که بتازم بر اسب تيز پاي زمان و حسرت را به مرگ دقيقه ها بسپارم!!! چه زشتي ها آموخته بودم !!!! آموخته بودم که قفسي بسازم از تن، روحم را اسير کنم و صداي خواهش قلبم را در هر لحظه در گورستان نا اميدي و تنهايي به خاک بسپارم!!! آموخته بودم که هر چه دارم در راه دوست دهم، اما از دوست، دوست داشتن را خواهش نکنم!!! چه زشتي ها آموخته بودم از واژه پاک دوست!!! من در تاريکي ها مانده بودم و ستاره خاموشي بودم تا...!!! تا تو آمدي درست آن هنگام که انتظار آمدنت را نداشتم و آرزو آمدنت را از خاطر برده بودم. صبح آرزوها و خورشيد اميد در آسمان تنهايي من پديدار شد و تو با لبخند شيرينت با صداي مهربان و قلبي از صداقت و راستي به من آموختي که زيبايي در سادگي است!!! با من حرف از دل و احساس زدي، حرف از زخم ها و خستگي ها!! و دست دوستي را در عين صداقت به طرف من دراز کردي و تن خسته من را از دستان تنهايي گرفتی و به آغوش صميميت بردي........ عزيزکم، چه بگويم از اين همه روشني که تو به من بخشيدي!!! بخشيدي به من قلب و احساس دوستي را بي منت، بي خواهش!!! به من آموختي که در دوستي از دو من، مي توان يک ما ساخت!!! و حالا باور دارم که نسيم، دستانم را خالی و قلبم را تنها نخواهد گذاشت!!! اين نوشته با همه احساس، تقديم تو باد!!! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 13:10 توسط لیلا |
|
|
تمام قصه همین بود
و می گفتم
حکایت من و تو ؟
هیچ کس نمی خواند
چه بر من و توگذشته است ؟
کس نمی داند
چرا ؟
که این سکوت سکوت من و تو بی تردید
حصار کاغذی ذهن را ز هم نشکافت
و خواهش من و تو نیم گامی از تب تن نیز دورتر نگذشت
که در حصار تمنای تن فروماندیم
و در کویر نفس سوز من فروماندیم
نه از حصار تن خویشتن برون گامی
نه بر گسستن این پای بندها دستی
همیشه می گفتم
من و سکوت ؟
محال است
سکوت عین زوال است
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 8:50 توسط لیلا |
|
|
صبرکن عشق زمين گيرشودبعدبرو يادل ازديدن توسيرشودبعدبرو اي کبوتربه کجا؟قدردگرصبربکن آسمان پاي پرت پيرشودبعدبرو نازنينم تواگرگريه کني بغض من ميشکند خنده کن عشق زمين گيرشودبعدبرو يک نفرحسرت لبخندتوراميدارد صبرکن گريه به زنجيرشودبعدبرو خواب ديدي شبي ازراه سوارت آمد باش اي نازنين خواب توتعبيرشود بعدبرو |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 5:32 توسط لیلا |
|
|
بمیرم واسه اون ناز نگاهت
می مونم همیشه به چشم براهت تو چی خواستی که من واست نکردم ماله من نبودی نگات می کردم دلم بی قراره کارش انتظاره میخواد ببینتت بهت بگه دوست داره تو نیستی واین دل فقط چشم براته فقط منتظره شنیدن اون صداته یه روز به من گفتی برو .گفتی نمی خوامت تورو شکستی قلب خستمو تنها گذاشتی دستامو اما بی قرارم .واست نگرانم.طاقت دوری تو ندارم بمیرم واسه اون ناز نگاهت میمونم همیشه به چشم براهت توچی خواستی که من واست نکردم ماله من نبودی نگات میکردم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت 12:13 توسط لیلا |
|
|
براي خريدن عشق هرکس هرچه داشت آورد |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 21:26 توسط لیلا |
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت 18:42 توسط لیلا |
|
|
هنگام گذر از باغ گل سرخ . گل سرخ را به شدت غمگین دیدم علت را پرسیدم ؟گفت:دلم گرفته .گفتم: از چه کسی ؟ گفت:از یه دوست . گفتم:کدام دوست؟ گفت: گل نیلوفر را می گویم .کمی با دقت نگریستم وساقه رونده نیلوفر را به دورساقه آن دیدم گفتم :چون نیلوفر به دور ساقه ات پیچیده وبالا رفته ناراحتی؟ گفت:نه من خودم دستش رو گرفتم تا بالا بیاید اما همین که قدش از من بلندتر شد نرده های آهنی باغ را به من ترجیح دادوبه دور آنها پیچید |
|
+ نوشته شده در
شنبه نهم خرداد 1388ساعت 11:36 توسط لیلا |
|
|
چرا ازوقتی گفته اند بزرگ شده ایم همه صداقت کودکیمان را صندوقچه خاطرات گذشته به بایگانی ذهن سپرده ایم؟! اصلا چه کسی می گوید که ما بزرگ شده ایم تنها دلتنگیمان بزرگ تر شده است . چرا از وقتی که به ما گفته اند بزرگ شده ایم یادمان رفت مثل کودکیمان ساده وبی ریا صحبت کنیم چرا اینقدر قیافه رسمی به خود گرفته ایم؟ چرا ساده وصمیمی همه چیز را نمی پرستیم؟ چرا روزهای لطیف کودکی را فراموش کرده ایم؟ بیایید دل کوچکمان را از اسارت در آوریم بگذاریم کنجکاوی کند.کشف کند پیروز شود وگاهی حتی بر زمین بخورد وگریه کند بیائید خجالت نکشیم واگر کسی به احساسمان سیلی زد مثل کودکی بلند بلند گریه کنیم. بیائید صندوقچه خاطرات را بگشاییم ودر لطافت آن روزها نفسی تازه کنیم بیایید آرزو کنیم مثل آن روزها آرزو هالی بزرگ بیایید آرزو کنیم توقعات کوچکمان هیچ گاه بزرگ نشود
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت 20:48 توسط لیلا |
|
|
چقدر دوست داشتم یک نفر از من می پرسید : چرا نگاهت آنقدر غمگین است ؟ چرا لبخندهایت آنقدر بی رنگ است؟ اما افسوس هیچ کس نبود همیشه من بودم ومن وتنهایی پراز خاطره آری با تو هستم با تویی که از کنارم گذشتی وحتی یک بار هم نپرسیدی چرا چشمهایت همیشه بارانی است؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت 7:46 توسط لیلا |
|
|
پسر به دختر گفت اگه يه روزي به قلب احتياج داشته باشي اولين نفري هستم که ميام تا قلبمو با تمام وجودم تقديمت کنم.دختر لبخندي زد و گفت ممنونم تا اينکه يک روز اون اتفاق افتاد..حال دختر خوب نبود..نياز فوري به قلب داشت..از پسر خبري نبود..دختر با خودش ميگفت :ميدوني که من هيچوقت نميذاشتم تو قلبتو به من بدي و به خاطر من خودتو فدا کني..ولي اين بود اون حرفات..حتي براي ديدنم هم نيومدي...شايد من ديگه هيچوقت زنده نباشم.. آرام گريست و ديگر چيزي نفهميد... چشمانش را باز کرد..دکتر بالاي سرش بود.به دکتر گفت چه اتفاقي افتاده؟دکتر گفت نگران نباشيد پيوند قلبتون با موفقيت انجام شده.شما بايد استراحت کنيد..درضمن اين نامه براي شماست..! دختر نامه رو برداشت.اثري از اسم روي پاکت ديده نميشد. بازش کرد و درون آن چنين نوشته شده بود: سلام عزيزم.الان که اين نامه رو ميخوني من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش که بهت سر نزدم چون ميدونستم اگه بيام هرگز نميذاري که قلبمو بهت بدم..پس نيومدم تا بتونم اين کارو انجام بدم..اميدوارم عملت موفقيت آميز باشه. (عاشقتم تا بينهايت) دختر نميتوانست باور کند..اون اين کارو کرده بود..اون قلبشو به دختر داده بود.. آرام اسم پسر را صدا کرد و قطره هاي اشک روي صورتش جاري شد..و به خودش گفت چرا هيچوقت حرفاشو باور نکردم..
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت 11:6 توسط لیلا |
|
|
لک لک ها وچلچله ها وکبوترهای این جهان با یکدیگر پیوند همیشگی می بندند چگونه است که انسان این اشرف مخلوقات قادر نیست با دل خود ودل یارش عهدی ببندد که هرگز گسستنی نباشد؟
سبزه وگل باخاک تیره .زندگی با مرگ .روشنایی با ظلمت .بهار با زمستان . عهدی دائم دارند وهیچ قدرتی قادر نیست سبزه وگل را از خاک .زندگی رااز مرگ وروشنایی رااز تاریکی وبهار را اززمستان جداسازدنظم جهانی وخلقت خداوندی ضامن ابدی پیوند این ارکان مهم طبیعت است .
بگذار عشق آتشین ماهم ضامن عهد پایداردلهای حساس ورنج دیده ما باشد وهیچ قوه ای حتی سرنوشت هم نتواند گره مستحکم آنرا با قدرت آتشین محبت وصفا بهم حلقه شده است از هم بگسلد . به امید این پیوند همیشگی چشمان نگران من برق ودرخشندگی خاصی پیداکرده واین درخشندگی تا به حدی است که می تواند شمع لرزان زندگی مرا تاآنجا که توبخواهی از وزش نسیم سرد وبیروح که براثر عبور سایه های مرگ بوجود می آید از خاموش شدن حفظ کند. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نهم فروردین 1388ساعت 9:59 توسط لیلا |
|
|
عشق بیماری ای است که هیچ کس درمانش را نمی خواهد آنکه عشق بر او هجوم می برد پس از هجوم میلی به بر خاستن ندارد وآن که از عشق رنج می برد میلی به شفا ندارد
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت 17:39 توسط لیلا |
|
|
باد سرد خزانی گلبرگهای گل مریم را به آهستگی تکان داد مریم ناله کنان خبر دوری خود را همراه باد خزانی بگوش بلبل شیدا آن عاشق مهجور فرستاد. پرنده زیبا بادل کوچک وپراز طپش خود جسم نحیف بی رمقش را به مریم رساند ناله وزاری آغازکرد :که ای جفا پیشه این چه وقت دوری کردن است؟ من چگونه درد هجران ترا میتوانم تحمل کنم؟ بیچاره ((گل مریم ))شبنم خزانی راازدیده فرو بارید و به دلداری ازبلبل شیدا پرداخت وگفت: هنوز چند صباحی از وقت وصال باقی است وتو میتوانی دمی کوتاه از مصاحبت من لذت بری؟ دقایقی چند نگذشته بود که باغبان پیربا صورت چروکیده وابروان سفید پرپشت درحالیکه از شدت تاثر چین وچروک صورتش دو چندان شده بودزمزمه کنان پیش آمد ودرحالیکه کارد تیزبران خودرادربرابر دیدگان دریده واشک آلود عاشق برگردن ظریف معشوقه گذاشته بود پاسخ داد:عمرتو باسپری شدن فصل بهار پایان پذیرفته من تاب وتوان ندارم که مرگ تدریجی ترا تماشا کنم به این جهت از گلستان خزان شده دورت میکنم وازمعشوقت جدا مینمایم وبه کسی که میخواهد ترا به دخترک زیبا رخ شوخ چشمی هدیه کند تسلیم میکنم ! باغبان دسته گل مریم را به او دادهنوزدرفراق بلبل. شبنم های خزانی از چهره زیبای گل بر دستهای او میچکید ومرا به یاد اشکهای گرمی که شبی او ازدیدگان زیبایش افشانده بود میافکند ! نگاه یبه گلستان کردم باغبان پیر درآن دوردست ها مشغول کندن چاله کوچکی بود وباخود میگفت : ای بلبل زیبا ای عاشق بیچاره تونیز دردل خاک سرد . مانند هزاران عاشق دیگر بخواب ابدی فرورفتی!!! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت 15:52 توسط لیلا |
|
|
((بسیار مهم است که بگذاریم بعضی چیزها بروند. رهایشان کنیم.آزادشان کنیم .انسان ها باید درک کنند که هیچ کس با کارتهای علامت دار بازی نمی کند گاهی می بریم گاهی هم می بازیم . منتظر نباشید چیزی را به شما برگردانند منتظر نباشید قدر تلاشتان را بدانند نبوغتان را کشف کنند.عشقتان را درک کنند. چرخه ها را ببندید.نه به خاطر غرور. یا بی لیاقتی. یا برتری جویی به خاطر آن که آن چیز دیگه در زندگیتان جای نمی گیرد . دررا ببندید.موسیقی را عوض کنید.خانه را تمیز کنید. غبار ها را بتکانید.دیگر کسی نباشید که بودید وکسی بشوید که هستید)) |
|
+ نوشته شده در
شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 9:44 توسط لیلا |
|
|
وقتی چیزی برای از دست دادن نداشتم ,همه چیزرا بدست آوردم . وقتی فرو گذاشتم کسی را که بودم ,خودم را یافتم . وقتی خفت را شناختم واما باز هم ادامه دادم ,فهمیدم درانتخاب سرنوشتم آزادم .نمی دانم شاید بیمارم , شاید رویایی بود که تا وقتی بود نفهمیدمش می دانم می توانم بدون او زندگی کنم اما دلم می خواهد دوباره ببینمش .... تا به او چیزی را بگوییم که تا وقتی با هم بودیم هرگز نگفتم: تورا بیشتر از خودم دوست دارم . اگر بتوانم این را بگویم,میتوانم در آرامش به راهم ادامه بدهم چراکه عشق رستگارم کرده است.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت 17:8 توسط لیلا |
|
|
برای کنار گذاشتن سرگذشتی که برایمان گفته اند چه باید کرد؟ باید باصدای بلند تکرارش کنی ,باتمام جزییات وهمانطور که تکرارش می کنیم ,باخود پیشین مان واداع می کنیم . . . . واگر تصمیم به تلاش بگیری میبینی که فضایی به سوی دنیایی ناشناخته وتازه باز می شود این داستان قدیمی را باید آنقدر تکرار کنیم که دیگر برایمان مهم نباشد.
یک چیز دیگر: همانطور که این فضاها را خالی میکنیم ,باید به سرعت پرش کنیم تااحساس خلاء به ما دست ندهد حتی به صورت موقت
چه طوری؟؟ با سرگذشتهای دیگر, باتجربه هایی که چرائت انجامشان را نداریم یا نمی خواهیم به این شکل تغییر کنیم عشق اینگونه رشد می کند ووقتی عشق رشد می کند ما هم با اورشد می کنیم
((وشاید چیزهای خیلی مهم را از دست بدهیم*)) |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهاردهم آذر 1387ساعت 7:46 توسط لیلا |
|
|
سگ وحشی با شهامت وقدرتش.
ماده گوزن با لطافت. اشراق وزیبایی اش
شکارچی و شکار به هم می رسند.به هم دل می بازند.
بنا به قانون طبیعت .یکی باید دیگری را نابود کند .......
واما عشق.خوب و بد نمی شناسد.آبادانی وویرانی نمی شناسد
در عشق فقط حرکت است و بس.
عشق قوانین طبیعت را تغییر می دهد
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 15:7 توسط لیلا |
|
|
برای اینکه انرژی عشق بتواند از روحت بگذرد
باید تورا در حالی بیابد که انگار تازه به دنیا آمده ای مردم چرا خوشبخت نیستند؟ برای اینکه می خواهند این انرژی را حبس کنند که غیر ممکن است فراموش کردن سرگذت شخصی یعنی پاک وباز نگه داشتن این مجرا یعنی بگذاری این انرژی هرروز هر طور مایل است خودش را تجلی ببخشد یعنی اجازه بدهی این انرژی تو را هدایت کند چرا که این انرژی همواره اسیر خیلی چیزهاست:تعهدات متقابل...............
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 8:34 توسط لیلا |
|
|
آنگاه که عشق راستین اجازه ظهور دهد آن ساختارهای نهادینه ی پیش نابود می شود وتوازن هر چه درست وحقیقت می پنداشتیم به هم می خورد جهان زمانی حقیقی است که انسان عشق رابشناسد............ پیش از آن .زندگی می کنیم با این خیال که عشق را می شناسیم . اما شهامتش را نداریم تا آن طورکه هست .باآن روبه روشویم. عشق نیرویی وحشی است .اگر بکوشیم مهارش کنیم نابودمان می کند . اگر بخواهیم اسیرش کنیم مارابه بردگی می کشاند .اگر سعی کنیم آن را بفهمیم در سر گشتگی بر جایمان می گذارد. این نیرو در جهان است تا به ماشادی ببخشد.تا ما را به خدا وبه هم نزدیک تر کند واما باز.این طور که امروز عشق می ورزیم .برای هر دقیقه آرامش . باید یک ساعت اضطراب بکشیم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 10:18 توسط لیلا |
|
|
روز مادر رو به مادر خودم وهمه مامانای نازنین تبریک می گم سالگرد ازدواج خواهر عزیزم رو هم بهش تبریک میگم اجی جونم سالگرد عقد و ازدواجت مبارک باشه امیدوارم سالهای سال کنار همسرت با خوبی وخوشی زندگی کنی |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 11:29 توسط لیلا |
|
|
لبخند زدی آسمان آبی شد شبهای قشنگ مهر مهتابی شد پروانه پس از تولدزیبایت تا آخرعمرغرق بی تابی شد
|
|
+ نوشته شده در
شنبه یکم تیر 1387ساعت 20:12 توسط لیلا |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
شنبه یکم تیر 1387ساعت 10:8 توسط لیلا |
|
تولد تولد تولدم مبارک |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 7:10 توسط لیلا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
خدایا عاشقان را با غم عشقت آشنا کن
ز غم های دگر غیر از غم عشقت رها کن تو خود گفتی که در قلب شکسته خانه داری شکسته قلب من ؛ جانا به عهد خود وفا کن |
|
RSS
|